اسحاق به جای یوسف در چاه افتاد

0
اسحاق به جای یوسف در چاه افتاد
3 (60%) 6 votes

اسحاق به جای یوسف در چاه افتاد….

حکایت های شنیدنی و تلخ، از ایامی پر از بغض اما استوار همچون سرو….
زندگی بالا و پایین زیاد دارد اما گاهی پایین و پایین و پایین تا عمق یک اقیانوس می مانی و زمانی در بستر اقیانوس اسیر می شوی که میفهمی هیچکس نه تو را درک می کند و نه توان این را دارد که جای تو باشد….
اما حکایتِ حکمت و رحمت بسیار جذاب است وقتی خداوند عزیز و رحمان در قرآن یک جمله آرامش بخش را دوبار تکرار می کند تا ته دلت امن و امان باشد…
ان مع العسر یسرا…
سختی ها در جوانی و پختگی در مرز ناپختن، شاید به جایی تو را برساند تا زندگی ات ته دیگ بزند اما هیچ وقت این ته دیگ نخواهد سوخت…..
باورمان همین است که کسی را نداریم به جز خدا….
وقتی اشتباه میکنی و سفره دلت را برای آدمهایی باز می کنی که گوششان بسته است…
همین آدمها نه تنها درکی از تو ندارند بلکه حکایت تو می شود قصه شب نشینی جذاب، برای خنده های از ته دل آنان….
ما همه غریبیم ولی غریبی با عزت را به دل بستن به آشناهای مسبب ذلت ترجیح می دهیم…
تو در بدترین شرایط زندگی مثل یک مرد باعث این دورهمی جذاب عاشقانه شدی که تا فرسنگ ها فاصله احساس کنی که نزدیکی به آتش محبت تش گپی…
یکی میگفت همه انتظار دارند پدرم که در راس مدیریتی اون بالا بالاهست، برای آنها کاری پیدا کند و زخم هایش را مرحم ببخشد ولی همه باید به خودشان کمک کنند و هیچ وقت انتظار نداشته باشند… باور کن که راست می گفت و من خیلی دیر این را فهمیدم…
زمانی که پر بودم از خالی ترین انگیزه و خالی بودم از پرترین دلیل انگیزه…
افسوس که از همه انتظاری داشتم که هیچ وقت منتظر انجامش نبودند…
اسحاق برادر یوسف بود…
وقتی برادرش را با آن حکایت در ته چاه انداختند صدایش به گوش های کوچک و هوشیار اسحاق رسید ولی اسحاق تلاشش این نبود که یوسف را از ته چاه دربیاورد بلکه تلاشش فقط آرامش پدر بود….
حکایت اسحاق عزیز ما هم همین بود….
او با همه دشواری ها در ته چاه بی کسی افتاد اما همچنان فریادش درگرمای چاهِ درکمان را به آتش می کشد…
اتحاد واژه بی نظیری ست…
اتحاد که باشد هیچ وقت تکیه گاهت را از دست نخواهی داد اما اگر همین اتحاد تبدیل به شعار شود فقط بدان به یک دیوار لرزان تکیه دادی که حتما فرو می ریزد…
اسحاق جان…
زندگی را تو میدانی…
وقت آن رسیده که به خودباوری این برسی که تنها کسی که می تواند تو را درک کند خودت هستی….
و همین باعث شد که با محبتت عسلویه همیشه گرم را به آتش بکشی….
دنیا را هر که نوشت خیلی قشنگ نوشت….
راضی باش به همه سختی ها که همین ها زمانی باعث آرامشت خواهند بود زیرا در مسیر صاف و هموار زندگی با یک رانندگی خیلی ساده بدجور به خواب خواهی رفت و زمانی بیدار می شوی که در ته همان چاه افتاده باشی…
پس خدا را شکر که هستی…
جنگنده باش تا حقت را بگیری از دنیایی که راحت شدگان همان اختلاس گران یا همان پسرانِ پدر میراث دار هستند…
سپاس از بودنت در این دورهمی و سپاس از شدنت برای این دورهمی…
تولدت مبارک مرد تنها و سختکوش‌ میدان
برادر بزرگ مهندس اسحاق صیدیان…

“مصطفی صیدی”

پاسخ دهید