انشاء درباره پاییز

0
انشاء درباره پاییز
3.9 (77.86%) 28 votes

کانال انشا ابتدایی و راهنمایی, [06.10.17 12:39]
انشا درمورد فصل پاییز
پاییز فصلی است که در آن برگ های درختان به زردی می گرایند ؛ اما بعضی از برگ ها هم در راه زرد شدن گاه قرمز و قهوه ای می شوند. پاییز همان فصلی است که در آن برگ درختان می ریزند و در زیر پای رهگذران بی تفاوت خش خش می کنند.

پاییز شاید همان فصل غفلت است و رخوت شاید هم نه فصل هوشیاری و تدبر است؛ چه فرقی می کند که در پاییز خواب باشی یا بیدار مهم آن است که پاییز کار خودش را می کند. به دقت و حوصله دست به کار آراستن می شود؛ آراستن درخت ها ، شهر ها ، باغ ها و زمین به زرد و سرخ و قهوه ای برگ ها ؛ به قطرات گاه نم نم و گاه شر شر باران و به باد که می وزد.

پاییز همان فصل دل انگیزی است که گاه رویایی اش می خوانند

همان فصلی که می توانی در آن ساعت ها از پنجره ی اتاق به درخت روبروی خانه نگاه کنی و خسته نشوی. پاییز همان دل انگیزانه ایست که گاه هوس می کنی زیر بارانش بی روسری در کوچه قدم بزنی تا موهایت خیس شوند.

پاییز همان مادر رقص خرامان برگ هاست که به ناز و عشوه ی تمام چرخ زنان از آسمان بر سرت می بارند، و تو سریع تر می روی تا زیر برگ هایش برسی و با خودت بگویی این یکی به افتخار من افتاد.

پاییز همان موسیقی خوش خش خش برگ هاست _همان برگ های خرامان_ که این بار هوس می کنی کفشهایت را در آوری تا موسیقی هبوط برگ ها پاهایت را قلقلک کند.

پاییز همان فصل درختان لخت خرمالو است که سرخی خرمالوهایش ر ا به همه عرضه می دارد.

همان فصل قاصدک های شیطون که برایت خبر می آورند ، خبر های خوش ، خبر هایی که هیچ وقت نمی رسند وتو باز هم آنها را بر می داری و فوت می کنی و با نگاهت تعقیبشان می کنی تا در آبی ابری آسمان پاییز گم شوند.

آه عجب این پاییز برگ زیر هزار رنگ خوش می نشیند در چشم و خیال من … ومن از ورای سفیدی دیوار های اتاقم همه را ، همه را خوب خوب می دانم؛ دیگر جاده های پاییز را از حفظ شده ام.

کانال انشا ابتدایی و راهنمایی, [06.10.17 12:41]
درباره فصل پاییز انشاء بنویسید.

راستی چقدر این موضوع برایمان تکراری بود آنقدر تکراری بود که معلم تا دهان باز نکرده می دانستیم که موضوع انشاء چیست و ما هم در روزهای آفتابی و زیبای پاییزی و در حالی که پاییز را با تمام وجود دیده بودیم و لحظات شیرین آنرا چشیده بودیم شروع می کردیم که:

در فصل پاییز مدرسه ها باز می شوند و بچه ها دسته دسته به مدرسه می روند. بسیاری از میوه ها در فصل پاییز می رسند. اناره ساوه، خربزه، سیب، پرتقال ، به، سنجد و….. در فصل پاییز بسیاری از پرندگان به مناطق گرمسیر مهاجرت می کنند. در فصل پاییز کشاورزان زمینها را شخم زده و در آن محصولاتی مانند گندم و جو می کارند. در فصل پاییز روزها کوتاهتر می شود و شبها طولانی می گردد. و خلاصه هر آنچه از پاییز دیده یا شنیده بودیم با حرص و ولع بر روی کاغذ می آوردیم و در پایان انشاء چون قهرمانی که اثر کارش را به رخ دیگران بکشد می نوشتیم این بود انشای من.

راستی یادم رفت بگویم که در پاییز بود که ریزعلی خواجوی پیراهنش را کند و آتش زد تا مسافران قطار از مرگ نجات یابند.

اما امروز که معلم شده ام و هرچند که معلم انشاء نیستم اما باز به یاد دوران دبستان دوست دارم انشایی در باره پاییز بنویسم به همین خاطر در پشت میز کامپیوتر می نشینم و در حالیکه از پنجره اتاقم به حیاط نگاه می کنم و درخت سیب را می نگرم که باد ملایم شاخه های آنر می رقصاند و سیب هایش با صورت آرایش کرده نگاهم می کنند ، قلم را به دست می گیرم یعنی دستم را بر صفحه کلید می فشارم و آغاز می کنم که:

بسم الله الحمن الرحیم

ای نام تو بهترین سر آغاز بی نام تو نامه کی کنم باز

خداوندا امروز نیز همانند دوران دبستانم پاییزت زیباست، آسمانش صاف و خورشیدش خندان است، هوایش لطیف و شب هایش دلپذیر است. در آن دوران که تازه وارد نوجوانی می شدم شب های پاییز می نشستم و قصه لیلی و مجنون و یوسف و زلیخا می خواندم و با ذهن خیال پرداز خود صحنه های داستان را در جلو چشم خود مجسم می ساختم و دنیای درونم را پر از شیرینی و زیبایی می ساختم.

اما خداجانم ای لیلی من مجنون منم آواره کوی و دشت منم و امروز منم که با دیو و دد زندگی می کنم اما قبله ام تو هستی. دلدارم تو هستی ورد زبانم تو هستی و من در این بیابان سرد و خاموش و با جامه شرم آلود و توشه ی پر از گناه فقط بدان امید چشم می گشایم و نفس می کشم که عنایتی و بشارتی از تو یابم .

خداوندا خداوندا ای خداوند پیامبران و برگزیدگان و ای خداوند ابراهیم و اسماعیل و اسحق و یعقوب. من گم کرده ای دارم من گم کرده ی دارم و گرگ نفسم یوسفم را دریده است و یا تاریکی درونم یوسف را به قعر خود فرو برده است و من اسماعیل وجودم را نه به فرمان تو که به فرمان نمرود نفس قربانی کرده ام . خداوندا لیلی من شرمم باد که چنین می نویسم و شرمم باد که در پیشگاهت کارنامه سیاهم را با خط زشت و کژ نمودار می کنم اما چه کنم که خودت فرموده ای که در قیامت همه اعضای تن به شهادت بر می خیزند و سیاهکاریها را برملا می کنند و اکنون در وجود من قیامت برپاست و شهادت می دهم که جامه ام سیاه است اما رویم از خجلت زرد است اما هرگز این زردی رویم را با زردی پاییز تشبیه نمی کنم که پاییز زیباست و آن فصل خداست و زردی آن از فضل خداست که زردی پاییز پختگی و کمال است و زردی پاییز جلوه دیگری از جمال است.

انشای من ادامه دارد درباره پاییز می نویسم راستی در پاییز بود غروب سرد یکی از روزهای سرد پاییز که دهقان فداکار همان ریزعلی خواجوی لباسش را کند و آتش زد و جان مسافران را نجات داد ریزعلی هنوز زنده است خداوند نگهدارش باشد ریزعلی لباسش را دوست داشت اما کند چون خطر بزرگی در پیش بود راستی وقت آن نرسیده که من و تو نیز لباسها را بکنیم و آتش بزنیم و رهاگردیم؟ لباسهای تعلق را می گویم و تعلق غیر از داشتن است و می توان دارا بود اما تعلق نداشت و می شود ندار بود اما تعلق داشت. لباسهای اسارت را می گویم زمین قیطریه و اختیاریه و بطلانیه و ظلمانیه و پوچلانیه و… را می گویم . برجهای دوقلو و سه قلو وچهارقلو و… راستی زاییدن چندقلوها چقدر سخت است پس چگونه می شود از آنها دل کند!!! تازه گرم نوشتن شده بودم دوستم از راه رسید و نگاهی به نوشته ام انداخت و قاه قاه خندید و گفت دوره قطار و ریزعلی گذشته است و دوره چاق و چله هاست و دوره فضاپیماهاست و آن جنابان را که می گویی هرگز نه وقت این را دارند که این چرندیات را بخوانند و بالفرض هم بخوانند وقعی به آن نخواهند گذاشت.

گفتم نمی دانم شاید حق با تو باشد اما ذهن خیالباف من می گوید جوجه را آخر پاییز می شمارند و بعدش چله سختی در راه است. اما عزیزم تازه گرم نوشتن بودم سردم کردی من نیز به تلافی چای داغی برات می ریزم تا لبت بسوزد تا درگرماگرم نوشتنم لبت را بدوزی و از اسب اندیشه پایینم نکشی.

کانال انشا ابتدایی و راهنمایی, [06.10.17 12:41]
راستی پاییز زیبا فصل قشنگم شاید دوباره با تو حرف بزنم چون سینه ام هنوز خیلی پر است و تا آنروز به صاحبت می سپارم.

کانال انشا ابتدایی و راهنمایی, [06.10.17 12:43]
توصیف فصل پاییز

گر تو بینی پاییز زیبا سرسری غم بخور،زیرا که خیری نبری

آیینه جمال است این فصل خزان بی تامل از فصل ثالث مگذری

فصل خزان در نزد کائنات مظهر غم و اندوه بوده و حتی شاعران نیز برای نمایش دادن اندوه در اشعار خود از نام پاییز یاد می نمایند.لیکن این فصل،فصل زیبایی است.فصل ریزش نعمت های آسمانی می باشد و همان قطرات ریز باران است که به تهذیب زمین می پردازد.نمایان شدن قوس قزح پس از باران نیز جلوه ای از جمال این فصل می باشد.

کلمه برگ ریزان تنها مختص پاییز است.بدین معنا که در این سه ماه درختان خود را می تکانند و برگ های زرد و سرخ خود را رها کرده و بر دامان زمین به امانت می گذارند وشاخه های خشک شان نیز برهنه وار منتظر می مانند تا در فصل دیگر الماس های آسمانی در ماتم کمبود مکان نمانند و بر شاخه های آنان قرار گیرند.

این فصل را بانام خش خش نیز می شناسیم. همان گونه که پا بر روی خاک های ترک برداشته قدم می گذارد و آهنگ زیبا می سازد صدای خش خش برگ ها نیز همین احساس را در دل ما می نهد.این صدا پس از شنیدن به ماورای درون ما می رود و روح ما را تا آسمان ها به بالا می کشاند.

پاییز را می توان فصل مهاجرت قلم داد کرد .بدین معنا که پرندگان در این فصل از کاشانه خود رهایی جسته و در کرانه های آسمان به جست و خیز می پردازند تا لانه مناسب پیدا کنند. نظاره بر حرکات پرندگان در آسمان پاییز احساسی وصف ناشدنی در دل ایجاد می نماید.نکته اصلی این است که پاییز در مقابل این همه زیبایی که در اختیار ما می گذارد از ما چیزی نمی خواهد جز این که به تفکر بنشینیم و به خدا نزدیک شویم.

پایان

 

پاسخ دهید