متن نوحه روضه حضرت پیامبر رحلت پیامبر ۲۸ صفر ۱۳۹۶

0
متن نوحه روضه حضرت پیامبر رحلت پیامبر ۲۸ صفر ۱۳۹۶
به این مطلب رای دهید

نبی در بستر و زهرا کنارش
عزیز قلب او شد بی قرارش
بگوید دخترم کمتر نوا کن
برای رفتن بابا دعا کن
شب رحلت پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و شب یتیمی جهان اسلام است. امشب همه ی جهان اسلام عزادار و در واقع مصیبت دیده اند . از همه بیشتر ، بر تنها یادگارش زهرای مرضیه سلام الله علیها سخت بود. بر امیرالمؤمنین علیه السلام و بر نوادگان پیغمبر علیهم السلام ، حسن و حسین علیهما السلام و زینب کبری سلام الله علیها و ام کلثوم سلام الله علیها سخت بود. چون یک اُنس عجیبی بین پیغمبر صلی الله علیه و آله و فاطمه ی زهرا سلام الله علیها بود. فاطمه ی زهرا پنج سال داشت که مادرش را از دست داد. فاطمه برای پیغمبر هم دختری کرد و هم مادری. پیامبر اکرم خطاب به فاطمه می فرمود:اُم ابیها؛ تو مادر من هستی. یک روز شخصی در کنار مسجدالحرام شکمبه ای روی پیغمبر انداخت، بدن و لباس آن حضرت قدری کثیف شد،پیامبر منزل آمدند{ پیغمبر خیلی رئوف بود،خیلی صبور بود،خیلی مهربان بود،همه ی آنها را با این جرم هایشان بخشید} فاطمه ی زهرا همین که این وضع را مشاهده کرد بلافاصله پدر را تطهیر کرد،لباسی برای او آورد. پیغمبر لباسش را عوض کرد و فرمود:انت اُمّ ابیها؛ تو مادر پدرت هستی. پیامبر این تعبیر را چند جا به کار برده است. روزی که پیغمبر مدینه بود و فاطمه را نمی دید به او خیلی سخت می گذشت، حتماً باید زهرا را می دید. پدر و دختر خیلی ارتباط شان با هم صمیمی بود؛خانه شان نزدیک هم بود حتی بعد از ازدواج،رفت و آمد می کردند. اما این دو سه روزی که پیغمبر حالش خوب نبود دیگر فاطمه خانه ی خودش نرفت،خانه ی پیامبر ماند. نوشته اند همین که پیامبر حالش بد می شد و رنگش تغییر می کرد؛ زهرا گریه می کرد و می فرمود: وَاکَرْباهُ لِکَرْبِکَ یا اَبَتاهْ؛( آه وفغان ازرنج ومصیبت تو ای پدرجان) ۱ همین که پیغمبر متأثر می شد، اشک فاطمه جاری می گشت. خیلی این پدر و دختر صمیمی بودند. با این ارتباط وسیعی که با هم داشتند. فاطمه امشب و فردا از بالای سر بابا تکان نخورد، نشسته بود و صورت بابا را نگاه می کرد{ یا بقیه الله، ان شاءالله یک شب ِ بیست و هشتم، مدینه ی منوّره عرض ارادت کنیم} فاطمه ی زهرا،امیر المؤمنین،امام حسن و حسین علیهم السلام همگی دور پیغمبر بودند. در نهج البلاغه آمده است:امیرالمؤمنین فرمود: لَقَد قُبِضَ رسولُ اللهِ و اَنَّ رأسَهُ علی صَدری؛۲ پیامبر در حالی جان دادن که سرش روی سینه ی من بود. در حالی جان داد که سرش را به سینه چسبانده بودم، در این حالت از دنیا رفت.پیغمبر در خانه غسل داده شد،کفن شد،ولی تشییع نشد،در همان خانه ی خودش به خاک سپرده شد.اَنس بن مالک می گوید: وقتی پیغمبر را به خاک سپردیم،سنگ لحد را چیدیم و قبر را پوشاندیم، من از حجره بیرون آمدم،دیدم یک خانم کنار دیوار ایستاده و گریه می کند. از صدای گریه اش فهمیدم فاطمه است. شب بود،تاریک بود،جلو آمد،عرض کرد:اَنَس پیغمبر را به خاک سپردید؟ عرض کردم بله خانم. فرمود:چه طور طاقت آوردید جسم پیغمبر را زیر خاک کنید؟! چه طور گُل مرا زیر گِل قرار دادید؟ چطور خاک بر بدنش فشاندید؟۳ اتاق را خلوت کردیم، فاطمه وارد اتاق شد، فرمود: بابا بلند شو، دخترت تنها مانده است.
صُبَّتْ عَلَیَّ مصائِبُ لَو اَنَّها
صُبَّتْ عَلَی الاَیّام صِرْنَ لَیالِیا۴
بابا، روز ِ فاطمه شب شد. بابا،خوشی فاطمه تمام شد.بابا،احترام فاطمه پایان پذیرفت.بابا بلند شو ببین آماده شده اند به خانه ی دخترت حمله کنند.بابا بلند شو ببین دخترت تنها مانده.یا فاطمه الزهراء طاقت نیاوردی بر بدن بابا خاک بریزند.شما را احترام کردند. وارد اتاق شدی کنار قبر پیامبر اشک ریختی.اما نبودی ببینی چگونه جلوی چشم قاسم بن الحسن،جنازه ی بابا را تیر باران کردند! به خدا امام حسن غریب است.امام غریب زیست و غریب مُرد.امروز هم قبرش زائر ندارد.یا فاطمهالزهرا،جلوی چشم صغیرهایش بدن را تیر باران کردند. فاطمه جان،طاقت نیاوردی خاک بر بدن بابا بریزند. شما هم یک دختری و دختر اباعبدالله هم یک دختر است. وارد قتلگاه شد،دید بابا سر در بدن ندارد،بدن قطعه قطعه،خودش را روی بدن بابا انداخت. خانم شما را کنار قبر بابا آزاد گذاشتند که اشک بریزید،گریه کنید،اما دختر اباعبدالله را با تازیانه از بدن بابا جدا کردند!
۱-مستدرک ج۲،ص۴۵۱،بحارالانوارج۲۲،ص۴۵۸،منتهی الآمال،ص۱۴۸
۲-نهج البلاغه،خطبه۱۹۷،غررالحکم،ص۱۲۰،ح۲۱۰۳
۳-سوگنامه آل محمد،ص۲۳
۴-بحارالانوار،ج۷۹،ص۱۰۶؛مناقب ج۱،ص۲۴۲؛مسکن الفؤاد،ص۱۱۲
منبع کتاب مقتل” روضه های  استاد رفیعی ” ص۱۵-۱۳

*******************

متن روضه پیامبر اکرم صلوات الله علیه- حجت الاسلام دکتر رفیعی

روز شنبه است و متعلق به رسول اکرم؛پیامبر رحمت و پیامبر رفق و مدارا. این همه که مردم مکه او را آزار دادند اما همین که مکه را فتح کرد صدا زد:اَلْیَوْم یَوْمَ الْمَرْحَمَه.(۱) امروز روز مرحمه است. همه را بخشید.پیامبر بارها فرمودند:اللُّهُمَّ اهِد قومِی فَاِنَّهُمْ لاَ یَعْلَمُونَ(۲) خدایا این ها را هدایت کن همانا بعضی از این قوم نمی دانند؛اللّهُم اغْفِر لِاُمَّتِی(۳).به او گفتند:یا رسول الله، نوح نفرین کرد،آب آمد.قوم عاد،باد آنها را گرفت.قوم دیگری قحطی آنها را گرفت.شما هم نفرین کنید،شما بیش از پیغمبر های دیگر اذیت و آزار شدید؛ ما أوذِیَ نَبِیٌ مثلَ ما اُذیتُ.(۴) هیچ پیغمبری مثل پیغمبر ما اذیت نشد.فرمود:نه،من نفرین نمی کنم. خداوند در قرآن می فرماید:تا وقتی دو چیز در بین مردم است عذاب نمی آید:
۱-    شخص تو(پیامبر اکرم صلوات الله علیه و آله و سلم)،تا شما در میان مردم هستی عذاب نمی آید
۲-    استغفار،تا استغفار در بین مردم است عذاب عام برای مسلمانان نمی آید.
امروز روز شنبه و متعلق به پیغمبر است. در مفاتیح هم دعایی داردکه مخصوص شنبه است،می گوید:پیغمبر را اینگونه زیارت کنید،درآن زیارت می خوانیم که اگر مردم پیش تو استغفار کنند،و تو از خداوند برای آنان طلب مغفرت کنی،خدا می پذیرد.یارسول الله،زمان حیات نبودیم که خدمت شما بیاییم،امروز که روز شنبه و متعلق به شماست،متوسل به شما می شویم، و از شما می خواهیم که واسطه بشوی که خداوند گناهان ما را ببخشد و بیامرزد. این مطلب در فرازی از همین زیارت روز شنبه نیز آمده است. دل ها را روانه کنیم مدینه، نمی دانم مشرف شده اید یا نه؟گنبد خضرای نبوی و در کنارش آن قبرستان خاموش بقیع.
السلام علیک یا رسول الله،السلام علیک یا نبی الله،السلام علیک یا رحمه الله الواسعه و یا باب نجاه الاُمه. رحلت پیامبر گرامی اسلام همان گونه که امیر المؤمنین فرمود:اعظم مصائب است. یا رسول الله،در حال جان دادن شما حسن و حسین آمدند و خودشان را روی بدن شما انداختند، در نقل دارد پیغمبر دست هایش را باز کرد،یک دست امام حسن و یک دست امام حسین آن ها رابه سینه فشرد. امیرالمؤمنین آمد حسن و حسین را بردارد،پیامبر تب داشت،حالش مساعد نبود،چشمانش را باز کرد و فرمود: نه علی جان، بگذار حسنم روی سینه ام باشد؛ بگذار حسینم روی سینه ام باشد؛بگذار آنها را ببویم؛بگذار آنها را ببوسم. علی جان، اینها بوی بهشت می دهند. اَتَزَوَّدُ مِنْهُما.۵ بگذار از آنها توشه بچینم. یا رسول الله حاضر نشدی حسن و حسین را از روی سینه ات بردارند و روی زمین بگذارند،اما نبودی ببینی که کنار قبرت تیرها بر بدن امام حسن….! یا رسول الله،آنقدر حسین را دوست داشتی که اگر صحبت می کردی و صدای گریه ی حسین را می شنیدی،صحبتت را قطع می کردی. اگر نماز می خواندی و صدای گریه اش را می شنیدی،صحبتت را قطع می کردی.  اگر نماز می خواندی وصدای گریه اش را می شنیدی، نماز را سریع تمام می کردی. اگر می آمد و روی پشت مبارکت می نشست،آنقدر سجده را طولانی می کردی تا حسین پایین بیاید. یا رسل الله،کربلا نبودی ببینی؛ یوم علی صدر المصطفی و یوم علی وجه الثری، حسینت روی نیزه شکسته؛یه عده با شمشیر،یه عده با سنگ،یه عده هم با نیزه….!
۱-شرح نهج البلاغه،ج۱۷،ص۲۷۲
۲- بحارالانوار،ج۱۱،ص۲۹۸
۳- بحارالانوار،ج۳۱،ص۲۰۸
۴- بحارالنوار،ج۳۹،ص۵۵
۵- بحارالانوارج۲۲،ص۵۰؛کشف الغمه،ج۱،ص۴۰۹
منبع کتاب مقتل” روضه های  استاد رفیعی ” ص۱۷-۱۵

*****************

متن روضه پیامبر اکرم صلوات الله علیه- محمود کریمی

آنکه بار خلق را بر دوش خود می برد چون شد
آنکه بهر عزّت ما خون دل می خورد چون شد
آنکه خندید و لبش از سنگ کین آزرد چون شد
آنکه گُل گفت و گُل رویش ز غم پژمرد چون شد
در کجا کردی تو پنهان آفتاب جان ما را

قلب آدم در غم پیغمبر خاتم گرفته
بغض مانده در گلوی عترت و عالم گرفته
منبر و محراب و مسجد را غبار غم گرفته
حضرت زهرا سیه پوشیده و ماتم گرفته
اشک غربت کرده پر، چشم علی مرتضی را

زینب و کلثوم با مادر عزا دارند هر دو
با علی در گریه و اندوه و غم یارند هر دو
در کنار فاطمه با چشم خونبارند هر دو
دیده گریان، دست بر دل، سر به دیوارند هر دو
هر دو می بینند اشک غربت شیر خدا را

فاطمه یک دم نیفتد نام بابا از زبانش
جان رسیده بر لب و از دست رفته جان جانش
تیره تر از گوشه ی بیت الحَزن شد آشیانش
هیزم آوردند جای دسته گل در آستانش
سوختند از شعله ی آتش در بیت الولا را

لحظه های آخر پیغمبر فرمود: کاغذ قلم بیارید براتون یه چیزی بنویسم تا روز ابد گمراه نشید، اون دو تا ملعون گفتند: ولش کنید پیر شده داره حزیون میگه، فرمود: پس میگم به خاطر بسپارید، “انی تارکم فیکم الثقلین: کتاب الله و عترتی”، من دو تا چیز به یادگار میزارم: کتاب خدا و بچه هام (عترتم) را؛ قرآن رو که جلوی علی رو نیزه زدند، بچه هاشم که معلوم شد، قرآن که بین در و دیوار له کردن، قرآن که ریسمان بهش انداختن بردن، قرآن که تیر بارون کردن، قرآن رو خاک کربلا کشوندن؛
حرفاش زد آرام زیر لب امیرالمومنین صدا زد، امیرالمومنین گوش مبارک کنار لب های پیغمبر برد داره گوش میکنه، اما کسی نمی دونه چی میگه، هم رسول خدا گریه میکنه هم علی، هر چند لحظه ای امیرالمومنین یه نگاهی به فاطمه اش میکنه سرش تکون میده، حضرت زهرا اینقدر گریه کرد پیامبر فرمود: بیا بابا، در گوش حضرت زهرا یه حرفایی زد، او هم نگاهی به امیرالمومنین می کرد گریه می کرد.
شاید به علی می گفت: علی صبر کن خونت آتیش میزنن، همسرتو میزنن، بچه هاتو میکشن، علی جان بی یار میشی، زخم زبون میخوری، تنها میشی، همه ی اینا گفت؛ اما جمله ای به امیرالمومنین نگفت لبخند بزنه، اما یه جمله به خانم گفت بعد این همه گریه دیدن خانم لبخند زد، یه لبخنی زد فاطمه؛ امیرالمومنین به حضرت زهرا فرمود: اون حرف چی بود که تو رو به لبخند واداشت، فرمود: علی جان همه مصیبت ها رو بابام گفت، آخرش فرمود: اولین نفری که به من ملحق میشه تویی، دوری منو تو زیاد طول نمی کشه.
دیگه لبخند فاطمه رو کسی ندید، تا اون زمانی که اسماء یه نقشه تابوت برای فاطمه کشید، یه لبخند زد گفت اسما: این برای آقام نگه دار از روی این یه دونه برای من بسازه….

باغبانا بعد عمری خون دل حقّت ادا شد
غنچه از گُل، گُل ز بلبل، بلبل از گلشن جدا شد
با تنِ تنها اسیر روبهان شیر خدا شد
فاطمه از پا فتاد و طفل معصومش فدا شد
تسلیت دادند با ضرب لگد خیرالنّسا را

اصلاً به شیعه خوشی نیومده، دو سه روز نگذشت، همین آخرای ماه صفر هیزم آوردن خونه رو آتیش زدن…..

اولین تیغی که دشمن بعد پیغمبر کشیده
پیش چشم فاطمه بر کشتن حیدر کشیده
ناله آنجا از جگر صدیقه ی اطهر کشیده
زین جنایت ناله هم محراب و هم منبر کشیده
در غم حیدر کشیده ناله ی واغربتا را

همچین که فرمود: اگه الان آقا منو رها نکنید، بند از دستش وا نکنید، اگه نذارید بره، میدونید چکار می کنم، پیراهن بابام رو سرم میزارم، نفرینتون می کنم؛ همچین بی بی ارده کرد نفرین کنه، سلمان میگه: دیدم دیوارها مسجد از جا بلند شد، دیدم ستون های مسجد از جا کنده شد، آقام علی فرمود: سلمان برو به فاطمه ام بگو مگه قرار نیست صبر کنیم، اومدم به بی بی عرض کردم، فرمود: چون علی گفته چشم؛
یا محمد بعد تو شیر خدا خانه نشین شد
اینقدر سفارش کرد، میومدن میدیدن پیغمبر  داره با علی گل میگه گل می شنوه، یه نقشه برا علی کشیدن، میدیدن همه به پیغمبر بگن یا رسول الله، در عالم فقط یه نفر میگه بابا اونم فاطمه است، برا اونم نقشه کشیدن، میدیدن یه نفر رو دامن پیغمبر جا داره برا اونم نقشه کشیدن،
پیغمبر وارد خانه ی فاطمه شد، دید آقا ابی عبدالله خوابه، کنار حسین نشست، دستاش گذاشت اینو و اونور طفل یکی دو ماهه شروع کرد بوسیدن، صورت، لب ها، گردن، سینه، شانه هاش، دستاش، انگشتاش، پهلوهاش، تا نوک پاشو بوسید، یعنی حواستون به این بچه باشه،

یا محمد بعد تو شیر خدا خانه نشین شد
چون کتاب آسمانی دخترت نقش زمین شد
لاله باران پیکر پاک حسن از تیر کین شد
کشته فرزندت حسین از خنجر شمر لعین شد
شرح، میثم می دهد بر امّتت این غصه ها را

حرفاشُ زد، فرمود: حالا بگید حسن و حسین هم بیان، اومدن خودشون رو بدن پیغمبر انداختن یه بوسه از لب های امام حسن می گیره، یه بوسه از گلو امام حسین می گیره، علی اومد بچه ها رو برداره پیغمبر فرمود: رهاشون کن، اینا که باشن من راحت جون میدن، اینجا یه جا می خواست بچه ها رو جدا کنه، هفتاد و پنج روز دیگه همین دو بچه رو اومد از روی سینه مادر برداره، حسین می آورد کنار حسن خودش می انداخت، اما کربلا بچه ها رو با تازیانه از بدن بابا جدا کردن، ای حسین….

****************

متن روضه پیامبر اکرم صلوات الله علیه- محمود کریمی

از سراپای مدینه گِل غم می ریزد
اشک از دیده ی غم بار حرم می ریزد
از نگاه  نگران  برق اِلم می ریزد
خوب پیداست که باران ستم می ریزد
آه آرامش زهراست بهم می ریزد
سایه ی خنده از این گلکده کم کم برود
یا قرار است که پیغمبر اکرم برود
نور از خنده لبهای ترش می بارید
از گرفتاری امت به جزا می ترسید

گفت :شیعیانم، امتم؛ قربونت برم که یک بار مارو نفرین نکردی. انبیاء همه نفرین که کردن، زیرو رو شد عذاب اومد، گرفتار شدن؛ اما رسول اکرم، خدا فرمود: نفرینشون کن؛ گفت :گناه دارن نمی فهمن، پیشنهاد نفرین رو خدا به پیغمبر داد. همونطور که امیرالمومنین، دیگه علی فاطمه رو از دست داده بود، عطر نزد بعد از بیست و پنج سال، گفتن آقا عطر می زنی؟ فرمود: نه من عزادارم فاطمه رو از دست دادم. نفرین امیرالمونینم گوش بکنید، میگه پیغمبر رو در عالم رویا دیدم ،علی جان چطوری؟ گفتم: آقا جان خسته شدم از دست اینا. اینقدر لجبازن؟ فرمود: نفرینشون کن؛ خدا منو از اینا بگیره یکی مثل خودشون بهشون بده. این کوفه به همین نفرین دچار شد، یعنی امیرالمومنین ظرفیت همه بلاهای دنیا رو داره

نور از خنده لبهای ترش می بارید
از گرفتاری امت به جزا می ترسید
در به در درپی ارشاد بشر می گردید
مثل او هیچ رسولی غم و اندوه ندید
در دلم شور عجیبی است، نمی دانم چیست
در گلو بغض غریبی است، نمی دانم چیست
دخترت زار به سر می زند، ای وای دلم
در دلم غصه شرر می زند، ای وای دلم
پدرم حرف سپر می زند، ای وای دلم
حرف از داغ پسر می زند، ای وای دلم
یک نفر آمده در می زند، ای وای دلم
دل بریدن ز تو بابا به خدا آسان نیست
بعد تو واسطه ی وحی خدا با ما کیست
این جوان کیست که از دیدن رویش در دل

در زدن جوان رعنا و زیبا رویی پشت دره، حضرت عزرائیل بود، عزرائیل هم در این خونه رو میزنه بی اذن وارد نمی شه….

این جوان کیست که از دیدن رویش در دل
غصه داخل شده و خنده ز لب شد زائل
آه یا رب شده انگار صبوری مشکل
گفت با لحن غریبانه ولی چون سائل
با اجازه بگذارید بیایم داخل

با ادب آمد و در پیش پدر زانو زد
پرده از صورت پوشیده خود یک سو زد

مژده ای رحمت رحمان که سحر نزدیک است
ای رسول مدنی وقت سفر نزدیک است
شب بیچارگی نسل  بشر  نزدیک  است
به علی هم برسان روز خطر نزدیک است
و قت آتش زدن یاس و تبر نزدیک است

پدر آماده رفتن به سماوات ولی
نگران است برای غم فردای علی

تکیه بر دست علی زد گل باغ ایجاد
نظری کرد به زهرا و دوباره افتاد
آه از سینه ی افلاک بر آمد هیهات
به علی فاطمه را باز امانت می داد
داشت اما خبر از قصه زهرا ای داد

این همه بی کس ای وای سرم درد گرفت
دل سرشار غم و شعله ورم درد گرفت

او ز فردای حسین و حسنش داشت خبر
از خزان گشتن باغ و چمنش داشت خبر
ازبه آتش  زدن یاسمنش داشت خبر
از غم حیدر خیبر  شکنش  داشت خبر
از حسین و بدن بی سرش داشت خبر

اشک از دیده فرو ریخت و روحش پرزد
پر زد و دختر مظلومه او بر سر زد

این اسلام با محرم و صفر زنده است، یهود می دونست اسلام میاد و همه دنیا رو می گیره یهود میدونست یه پیغمبر می یاد خاتم پیغمبرانه، این پیغمبر کاری می کنه کارستون، همه دین ها در دینش خلاصه می شه ،این رو می دونستن بشارت ها در تورات  و زبور داده شده بود؛ می دونستن پیغمبر فعالیتش تو مکه نمی گیره چند صد سال قبلش رفتن دو مدینه جا گرفتن، اینا آماده بودن به موقع ضربه رو بزنن. از علی هم نقره داغ شده بودن، در خیبر کنده بود، بعضی ها می گن چرا روز دوشنبه، اینقدر برنامه ریخته بودن، با هوچی گری اومدن بیعت گرفتن، چون بیشترین جمعیت یهود روز دوشنبه، دوشنبه بازارشون تو مدینه بود، همه جمع شدند اون روز رفتند در خانه رو آتش زدند. مهربانترین مادر عالمه، مادر اربامه، مادر امام زمانه، همه زندگیمه فاطمه، آی خدا تو شاهد باش، منو تیکه تیکه کنن یه ذره از محبت فاطمه دست نمی کشم، من با محبت زهرا زنده ام ؛ جمعیت زیادی از یهود جمع شدند دیدن علی رو دارن می برن، همین که کمبرند علی رو کشید حریف نشدن، از یه طرف فاطمه با قوت الهی نه قوت بشری، کمربند مولا رو کشید. همه نامردا رو زمین ریختند، آی کینه به دل گرفتن علی رو رها کردند، با قلاف و تازیه با تمام کینه ها زدند، مادر زیر دست و پا گم شد. اینجا یه جا یهود داشتند نگاه می کردند، یک جا هم زینب تو محله یهودیا همه سنگ برداشتند ای حسین…
امام سجاد فرمود: هفت تا مصیبت به ما وارد شد تو شام، بالاترینش این بود ما رو از محله ی یهودی ها بردن، اونقدر سنگ زدن سر بابام از رو نیزه افتاد، حسین….

*******************

متن روضه پیامبر اکرم صلوات الله علیه- ناشناس

حال رسول خدا(ص) بدتر شد، سرش را در دامن علی(ع)  گذاشت و بی هوش گشت: زهرا(ع) به صورت نازنین پدر نگاه می کرد و اشک می ریخت و می فرمود:
«آه به برکت وجود پدرم باران رحمت نازل می شد و دادرس یتیمان و پناه بیوه زنان بود.»
صدای ناله زهرا به  گوش پیامبر رسید، دیده گشود و با صدای ضعیف فرمود:
دختر عزیزم! این آیه را بخوان: « وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ »۱
از مرگ چاره ای نیست، چنانکه پیغمبران مردند من نیز خواهم مرد. اما چرا ملت هدف مرا تعقیب نمی کنند و قصد سقوط و عقب نشینی دارند؟!
از شنیدن این سخن گر یه زهرا(ع) شدید تر شد. رسول خدا(ص) از احوال پریشان و چشم گریان دختر عزیزش منقلب شد، خواست او را تسلی دهد اما  مگر به آسانی می توان او را آرام نمود. ناگاه فکری به خاطرش رسید، به فاطمه  اشاره  کرد نزدیک بیا. وقتی صورتش را نزدیک پدر برد آن حضرت راضی در گوش او گفت. حاضرین دیدند صورت فاطمه(ع) برافروخته شد و در همان ناراحتی تبسم کرد. از این تبسم نابهنگام تعجب نمودند.  علت خنده را از خودش پرسیدند، فرمود:
«تا پدرم زنده است رازش را فاش نمی کنم!»
بعد از مرگ پدر آشکار ساخت و گفت:
«پدرم در گوش من فرمود: فاطمه جان! مرگ تو نیز نزدیک است؛ تو اولین فردی هستی که به من ملحق خواهی شد.»
«اَنَس» گوید: هنگامی که پیغمبر(ص) مریض بود فاطمه(ع) دست حسن و حسین را گرفت و به منزل پدر آمد، خودش را روی بدن آن حضرت افکند و سینه اش را به سینه او چسباند و شروع به گریه نمود. پیامبر اکرم(ص) فرمود: فاطمه جان! گریه نکن و در مرگ من صورت مخراش، گیسوان پریشان نکن، واویلا مگو، و مجلس گریه و نوحه سرایی برایم نساز.
سپس اشک رسول خدا(ص) جاری شد و فرمود:
«خدایا اهلبیتم را به تو و مومنین می سپارم.»۲
امام علی(ع) می فرماید: «با گریه زهرا(ع) اشک رسول خدا(ص) مانند باران جاری شد و محاسن شریفش را تر کرد، در حالی که از  فاطمه جدا نمی شد و سر مبارکش روی سینه من قرار داشت، و حسن و حسین پاهایش را می بوسیدند و بلند بلند گریه می کردند.»۳

[۱] – سوره آل عمران، آیه ۱۴۴٫
[۲] – بحارالانوار، ج ۲۲، ص، ۴۶، به نقل از «بانوی نمونه اسلام» ص ۱۳۹
[۳] – همان، ص ۴۹۰٫

گریزی به کربلا
فاطمه(ع) می دانست که از پس این وداع، دیگر دیداری نیست، یک دختری هم در کربلا وقتی که پدرش می خواست به میدان برود، و او می دانست که دیگر پدر را زنده نخواهد دید، جلو آمد و گفت:
«یا ابه استسلمت للموت؟»، «پدر جان! آیا آماده شهادت شده ای؟».
امام فرمود: «آخر چگونه تسلیم مرگ نشود کسی که یار و یاور ندارد.»
سکینه گفت: «یا ابه ردنا الی حرم بدنا» ؛«حالا که آماده مرگ شده ای پس ما را در این صحرا و در دست دشمن رها مکن، به حرم جدمان برگردان.»
امام فرمود: «فرزندم! مرا امان نمی دهند، اگر مرغ قطا را به حال خود گذارند در لانه اش می خوابد.»
صدای شیون زنان از این سخن امام بلند شد؛ سکینه که بیش از همه ناراحت بود و ساکت نمی شد، امام حسین (ع) او را به سینه چسبانید و اشکهایش را از صورتش پاک کرد و فرمود: «سکینه جان! بدان که بعد از مرگ من گریه زیادی خواهی داشت، ولی تا جان در بدن دارم با اشک خود قلب مرا آتش مزن.»۱

[۱]   – بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۴۷
منبع: کتاب آتش در حرم

*****************

متن روضه پیامبر اکرم صلوات الله علیه- سید مهدی میرداماد

مدینه شهر ناله های رسول
شهرلاله های سرسبز بتول
تو بهشتی ولی بهارت کو
ای قرار همه قرارت کو
شکوه بر درگه خدا داری
ناله وا محمدا داری
شهر احمد کجاست احمدتو
از چه خاموش شد محمد تو
آسمانها همه خراب شوید
کوهها در شراره آب شوید
ناله ها، آه از جگر خیزید
اختران بر زمین فرو ریزید
لحظه ها محشری عظیم شُدید
امت مصطفی یتیم شُدید
ای جهان وجود هستت رفت
خاتم النبیاء ز دستت رفت
گرد غم بر فلک نشست
پشت شیر خدا شکست
گرد غربت مدینه را به سر است
از مدینه علی غریب تر است

دیگه کسی رو نداره علی،یه پیغمبر بود حامی علی بود،دیگه یه مدینه می مونه، یه زهرا و علی،اونم زهرایی که از رنگ و روش پیداست دیگه نمی دونه.

او که بار بلای امت برد
او که پا بر نجات خلق فشرد
جگرش را ز طعنه چنگ زدند
بر جبینش زه کینه سنگ زدند
بر قدم هاش خار افشاندند
کاذبش گفته ساحرش خواندند
بارها جان خویش داد از دست
تا که گردد بشر خدا پرست

چقدر پیغمبر و شکنجه و آزار دادند،چقدر برای این مردم خون دل خورد،

وقت رفتن نخواست از امت
اجر الا مودت عترت

استاد ما قشنگ می گفت:می فرمود مودت با محبت فرق می کنه،مودت یه درجه بالاتر از محبته، این همه پیغمبر به مودت ذی القربی تاید کرد. لحظه های آخر امیرالمؤمنین علیه السلام با سختی زیر بغل های پیغمبر و گرفت،اُورد تو مسجد،اشاره کرد،تأکید کرد بر مودت،محبت یعنی اینکه اگه کسی رو دوست داشته باشی می تونی تو دلت نگه داری بهش نگی،اما مودت یعنی کسی رو که دوست داری بهش ابراز کنی،مودت یعنی ،علاقه خودتو بهش نشون بدی،این مردم دارن آماده می شن ،محبت خودشونو به زهرا نشون بدن،اما رسم مدینه ایها فرق داره،آخ بمیرم.سالی یه شب می خوای برا یغمبر گریه کنی ، پیغمبری که رحمت اللعالمینی ،سنگ تموم باید بذاری،

وقت رفتن نخواست از امت
اجر الا مودت عترت
بود روی زمین جنازه او

خیلی این حرف سنگینه،گفت:علی جان،تا بدن منو غسل ندادی،تا بدن منو خودت کفن نکردی،تا با دستای خودت منو تو خاک نگذاشتی،از کنار من تکون نخور،یعنی علی اگه منو رها کنی ،این مردم سراغ من نمیان،مردم اسیر دنیاشونن،وای وای از این مدینه

بود روی زمین جنازه او
که شکستند ، عهد تازه ی او
منکر آیه شریفه شدند
بانیه  فتنه ی سقیفه شدند
چیره شد دست ظلم بر مظلوم
غصب شد حق چهارده معصوم

همه اهلبیت حقشون توی این یه بیت غصب شده

از سقیفه ستم به مولا رفت
آتش از بیت  وحی بالا رفت
زخم شمشیر بر سر حیدر
گشت اجر رسالت دیگر
حمله بر حجت خدا کردند
فرق او را زهم دوتا کردند
بعد قتل علی امام حسن
گشت همچو علی غریب وطن
ریخت یک آسمان بلا به سرش
خون شد از غیر و آشنا جگرش
آسمان بس که خون به جامش ریخت
جگرش خون شد و ز کامش ریخت
روز تشییع در بر یاران
پیکرش شد به تیر گلباران
بارش تیر و پیکر یار کجا
یاس زهرا و نیش خار کجا
آل هاشم اگر که خون جگرید
این خبر را به خواهرش نبرید
سوز زخم درون بس است
دیدن طشت خون بس است
یوسف فاطمه حسین عزیز
این قدر اشک از دو دیده نریز
مجتبی هم به غربت تو گریست
اما هیچ روزی به سان روز تو نیست
حسین……………..بخدا تموم شد صفر حسین……………
ای تشنه لب حسین…………….
امشب شب رحلت پیغبره، سفره، سفره پیغمبره اما می خوام از پیغمبر اجازه بگیرم، روضه حسینشو بخونم، پیغمبری که سلمان می گه: ندیم یه بار پیغمبر حسین و ببینه و گریه نکنه،می گه تو اوج شادی داشت لبخند می زد،صورتش پر از شور و شعف و شادی بود تا نگاش به حسینش می افتاد، اشک از کوشه چشمش جاری می شد،پیغمبر بالای منبر داره خطبه می خونه،پیغمبری که اجازه نداد حسین و از روی سینش جدا کنند،اون پیغمبری که دم آخر هی زیر گلوشو بوسه زد،پیغمبری که همه وجودش پر شده از عشق حسین،پیغمبری که گفت: حسین منی و انا من حسین،اون پیغمبری که حسین جاش رو دوشش بود،بالا منبر داشت خطبه می خوند،یه مرتبه دیدند،نگاه پیغمبر چرخید به طرف در مسجد،شوق و شور تو چهره پیغمبر نمایان شد،دیدند بغلش و وا کرد همه دیدند حسین داره می دوه،می خواد بیاد تو بغل پیغمبر،قرار بگیره،حواسش تو صورت پیغمبره،پاش گرفت به حصیر کنار ستون مسجد، جلو پیغمبر باصورت افتاد رو زمین،پیغمبر خطبشو قطع کرد،سراسیمه از بالا منبر امد پایین، رو زمین نشت، لباسای حسین رو  درآورد، هی بوسه می زنه، عزیزم طوریت نشد بابا،جایی از بدنت درد نگرفت، جایت زخم نشد، گفتند: یا رسول الله  ما حسین و بلند می کردیم ، شما خطبتونو ادامه می دادید،پیغمبر فرمود خاموش، وقتی حسینم رو زمین افتاد، دیدم عرش خدا به لرزه افتاد،آسمونیا می گن یا رسول الله پاشو،آسمونیها طاقت ندارن حسین زمین بیفته،جان….رحمت خدا به این نالت،روضه پیغمبر و می خوای بشنوی من روضه پیغمبر و اینجور بلدم، جور دیگه ای بلد نیستم،من میگم روضه پیغمبر این دو بیته
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت         نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت
هوا ز باد مخالف چو قیر گون گردید          عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

********************

متن روضه پیامبر اکرم صلوات الله علیه- سعید حدادیان

خاتم الانبیاء رسول خدا
که جهانش هزار باد فدا
کرد اعلام برسر منبر
به خلائق زاصغر و اکبر
که من ای مسلمین نیک خصال
دیدم آزارها به بیست و سه سال

پیغمبر وقتی که از مسیر همیشه گیش می رفت ، هر روز یه یهودی خاکستر رو سرش می ریخت،یه روز داره می ره، دید رفیق هر روزه نیست،در خونش و زد،خانم خونه در و باز کرد تعجب کرد،شما! اینجا چی می خواید!پیغمبر متبسم بود،فرمود دیدم رفیق هر روزم نیومده،خاکستر رو سرم نریخته،گفتم یا مریضه برم عیادتش  ،یا سفره،اگر مشکلی داره،من برا خانوادش مشکلو حل کنم،گفت آقا صبر کن ،آمد پیش شوهرش گفت بلند شو ببین کی امده،همون که هر روز خاکستر رو سرش می ریختی،آی چهل و هشتم،اینها دو ماه برای پاره های تن پیغمبر گریه کردند، دو ماه نه یه عمر،ایناه خدا بچه که بهشون می ده ، می گردند،تو اسمای بچه های پیغمبر، ببینند کدوم اسمو بگذارم. طرف به خود اُمد، حالا چه کنم،زنه گفت بذار بیا بالینت، بسه دیگه ،پیغمبر با لبخند اُمد، یا رسول الله بالین منم میای،میشه نیاد، ما هر گناهی که کردیم ، خاکستر به آینه قرآن که نریختیم،لبخند زد،رفیق دیدم امروز نیومدی دلم هواتو کرد،گفتم یا مریضی یا سفر رفتی،یهودیه یه نگاه کرد،گفت:اشهدان لا اله الا الله،و انک رسول الله،سرش تو دامن پیغمبر بود جون داد،ببین چه جوری خدا یه نفرو مفتی می آمرزه،تو دامن پیغمبر، جون داد، رفت بهشت،کار پیغمبر اینه، کار حجتشم همینه، اون مرد زیدی مذهب بود چهار تا پسر داشت شیعه اثی عشری،داوزده امامی، یه روز گفت:اگه شما راست می گید امام زمانی دارید:بیاد منو شفا بده،منم بشم دوازده امامی،یه دل شب داد زد،بچه ها بیاید،سید شما، مولاتون،آقاتون، بچه ها آمدند،چی شده بابا، بخدا آقاتون اُمد،منو شفا داد گفت حرف این بچه ها تو گوش کن،آقا جان شما به یه چشم به هم زدن آدم درست می کنید،من یه عمر دارم میام،یه بار یه نگاه کن،دو سه روز دیگه این سیاهی هارو جمع می کنند،یابن الحسن از نو مسلمانم کن،بیا بالینم،بگم اشهدانک حجهالله،

کرده ام روز و شب حمایت تان
سنگ خوردم پی هدایت تان

اُحد وقتی فاطمه سلام الله علیها رسید دید داره، از لب مبارک بابا خون می ریزه،حسیر آتش زد،با خاکستر حسیر زخم بابا رو التیام بخشید،جلو خون ریزی رو گرفت،وقتی پیغمبر رو سنگباران می کردند، خدیجه سلام الله علیها می اُمد ، جلوی سنگ ها ، سپر بلای پیغمبر می شد،سنگ ها رو به جان می خرید، یعنی زهرا جان، زینب جان،یاد بگیرید.

ساحرم خوانده اید و جادوگر
بر سرم ریختید خاکستر
گاه کردید سنگبارانم،
گه شکستید دُر دندانم
مثل من از منافق و کفّار
هیچ پیغمبری ندید آزار
حال چون می روم از این دنیا
اجر و مزدی نخواستم از شما
جز که با عترتم مودت تان
حرمت و طاعت و محبت تان
دو امـانت مـراست بین شما
طاعت از این دو هست، دین شما
این دو از امر داور منان
یکی عترت بود یکی قرآن
این دو باهم چو این دو انگشتند
تا ابد متصل به یک مشتند
کافر است آن کسی که در اقرار
یکی از این دو را کند انکار
چون پیمبر زدار دنیا رفت
روح او در بهشت اعلی رفت
جمـع گشتند امـت اسـلام
تا به زهرا دهند یک انعـام
رو سوی بیت کبریا کردند
جـای گل، بار هیزم آوردند
گلشـان شعلـه‌های آذر بود
حـرمتِ دختـرِ پیمبر بـود
دختر وحی را به خانه زدند
بـر تــن وحی تازیانه زدند
اولیـن اجـر مصطفی این بود
حمله بـر بیت آل یاسین بود
اجـر دوم نـصیب مـولا شد
کشتـه در صبحِ شامِ احیا شد
آنکه عمری چو شمع می‌شد آب
رُخش از خون سر گرفت خضاب
فـرق بشْکسته و دل صد چاک
مثـل زهرا شبانه رفت به خاک
اجـر سـوم رسیـد بـر حسنش
تیربـاران شـد از جفـا بـدنش

از این جا رو می خوام از زبان حضرت زهرا سلام الله علیها بخونم. دیگه امروز جون به لب زهرا سلام الله علیها رسید،بالین بابا،دیگه داشت،دق می کرد،خدانکه یه خانم باردار براش مصائب سنگین پیش بیاد،اینقدر این ماه صفر زهرا سلام الله علیها بالین پیغمبر گریه کرده،اینقدر بالین بابا ناله زده و اشک ریخته،یا بقیه الله، یه وقت دید یکی در زد، اَمد پشت در ، تو کی هستی،عرضه داشت یه عرب هستم،اُمدم دیدن پیغمبر،فرمود حال بابام وخیمه،امروز ملاقاتی نداریم،رفت،ساعتی دیگه دق الباب، همون پیرمرد،خانم اجازه بدید، بیام بالین پیغمبر، فرمود تو رو خدا برو،بابام هیچ حالش خوب نیست داره به خودش می پیچه،بار سوم که آمد،پیغمبر فاطمه رو صدا زد،دخترم این ملکوت موته، از احدی اجازه نمی گیره، از تو اجازه می گیره،فاطمه جان برات حرمت قائله،چی شد ، من دارم مدح می گم،آخ یه عده ریختند در خانه، یا بقیه الله، تو خودت دیگه هرچی روضه بلدی بخون.

ملکوت الموت مزن شعله به زخم جگرم
وای من گر تو مدارا نکنی با پدرم

سئوال ، آیا سکینه هم بالای گودی از این حرفا زده یا نه.

**********************

متن روضه پیامبر اکرم صلوات الله علیه- ناشناس

ماتم گرفت حال و هوای مدینه را          پوشید کعبه رخت عزای مدینه را
خاکم بسر که دست اجل تیشه بر گرفت          وزپا فکند نخل رسای مدینه را
رکن علی شکست زفقدان مصطفی      در بر گرفت خاک صفای مدینه را
آدم گریست تا که ملائک به رویدست    بردند سوی ِ سدره همای مدینه را

روزهای آخر عمر مبارک پیغمبر بود فرمود : بلال مردم خبر کن بیایند مسجد ،بلال فریاد زد مردم بیائید پیغمر می خواهد وداع کند امروز ، مردم آمدند مسجد، یک وقت دیدند زیر بغلها پیغمبرگرفتند وارد شد در حالیکه رنگ صورت حضرت پریده ،بالای منبر رفت ، شروع به صحبت کرد در بین سخنانش فرمود : مردم هر کسی حقی بر من دارد بیایید قصاص کند دیدند یک مرد عربی ( سواده بن قیس ) از میان جمعیت بلند شد . گفت : یا رسول الله از سفر طائف می آمدی مردم به استقبال شما آمدند من هم در میان جمعیت بودم عصا بدستت بود  عصا را بلند کردی به مرکب بزنید به بدن من اصابت کرد حالا می خواهم قصاص کنم .
فرمود : بلال برو خانه فاطمه ، عصای مَمشوق مرا بیاور ، بلال از مسجد بیرون آمد در حالیکه فریاد می زد آی مردم پیغمبر شما ، خودش را در معرض قصاص قرار داده ، کسی تو خانه نماند . بلال آمد د رخانه زهرا ، بابایت پیغمبر عصای ممشوق می خواهد . قضیه را بلال شرح داد صدای ناله زهرا بلند شد بلال به فرزندانم حسن و حسین بگو نزد آن مرد بروند تا قصاص شوند بلال عصا را آورد خدمت پیغمبر ، مردم دارند گریه می کنند ،  عصا را پیغمبر به مرد عرب داد . گفت : یا رسول الله وقتی عصا به بدن من اصابت کرد بدن من برهنه بود شما هم باید بدنتان را برهنه کنید حضرت وضع قصاص ( شکم مبارک ) را برهنه کرد . یک وقت دیدند سواده آمد گفت یا رسول الله خیلی وقتها دنبال بهانه می گشتم بدن مبارک شما را ببوسم خم شد بدن مطهر پیغمبر را بوسه داد پیغمبر در حقش دعا کرد.۱
یا رسول الله ، کربلا هم زینب خم شد  لبها را گذاشت بر آن رگهای بریده …

۱٫ شمس الدین ، مهدوی ، در عزای مظلومان ،شفق ، قم ،ص ۲۱-۲۲ . دشتی ، محمِّد ، فرهنگ سخنان فاطمه،ص ۴۸


 

باز دوباره ام سفر سوی مدینه آرزوست         تا که ز کام دل زنم بوسه به خاک پای دوست

کی ها تا حالا نرفته اند مدینه…

از سراپای مدینه گِل غم می ریزد                 اشک از دیده غم بار حرم می ریزد

از نگاه نگران غم به دلم می ریزد               خوب پیداست که باران ستم می ریزد

آه آرامش زهراست به هم می ریزد …

ای امان امان … آه دیگه غمهای فاطمه(س) شروع شد… گریه های شبانه فاطمه(س) کم کم شروع میشه… روزهای خوش فاطمه(س) دیگه تموم شد… فاطمیه کم کم شروع میشه…

سایه خنده از این گلکده کم کم برود                یا قرار است که پیغمبر اکرم برود

نور از خنده لبهای تَرَش می بارید                  از گرفتاری امت به جزا می ترسید

پیغمبر رحمه للعالمین چقدر  به فکر امتش بود … با اینکه فرمود بیشترین آزار و اذیت در میان همه پیمبران به من رسید اما حتی یک بار هم نفرین نکرد… در حالی که پیمبران سلف نفرین کردند… با این حال فرمود در مقابل این زحمت و رنج پیامبری  چیزی از شما نمی خواهم … «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی» اما بعد از پیغمبر چه کردند…

در به در  در پی ارشاد بشر می گردید       مثل او هیچ رسولی غم و اندوه ندید

اما حال فاطمه زهرا(س) این شبها چگونه است…

در دلم شور عجیبی است نمی دانم چیست     در گلو بغض غریبی است نمی دانم چیست

دل بریدن ز تو بابا بخدا آسان نیست           بعد تو واسطه وحی خدا با ما کیست؟…

دخترت زار به سر می زند ای وای دلم     در دلم غصه شرر می زند ای وای دلم

پدرم حرف سفر می زند ای وای دلم     حرف از داغ پسر می زند ای وای دلم

یک نفر آمده در می زند ای وای دلم… ای وای…

فاطمه زهرا(س) با دیدن حال پیغمبر خیلی بی تابی می کرد گریه می کرد… دختر علاقه عجیبی به پدر داره… بخصوص فاطمه زهرا(س) که از سه سالگی مادرش رو از داده و همه زندگیش پیغمبره … اما اون لحظه ای که خیلی ناآرامی می کرد پیغمبر فاطمه(س) رو صدا کرد… دخترم بیا… یه چیزی در گوش فاطمه(س) گفت، دیدند حال فاطمه زهرا(س) تغیر کرد… گریه اش تمام شد… چهره خوشحال… بعدا که سوال کردند… فرمود پدرم به من گفت؛ اولین کسی که از اهل بیت من به من ملحق میشه تویی دخترم… آه بمیرم…

پدرم حرف سفر می زند ای وای دلم          حرف از داغ پسر می زند ای وای دلم

یک نفر آمده در می زند ای وای دلم… خوب گوش بده… یک جوانی آمده در می زنه…

این جوان کیست که از دیدن رویش در دل       غصه داخل شده و خنده زلب شد زائل

جوان رعنا و زیبا رویی پشت در بود… «فاطمه زهرا(س) صدا زد کیستی… گفت با رسول خدا کار دارم… حضرت فاطمه(س) فرمود؛ حال پیغمبر مساعد نیست برو بعدا… (روایت میگه چند بار قضیه تکرار شد) پیغمبر فرمود فاطمه جان در را باز کن … برادرم عزرائیل است» حضرت قابض الارواحِ … در را باز کرد… آمد کنار پیغمبر نشست… عزرائیل درب این خانه رو در میزنه بی اذن وارد نمیشه… «ملک الموت»

این جوان کیست که از دیدن رویش در دل       غصه داخل شده و خنده زلب شد زائل

آه یا رب، شده انگار صبوری مشکل        گفت با لحن غریبانه ولی چون سائل

با اجازه بگذارید بیایم داخل

با ادب آمد و در پیش پدر زانو زد            پرده از چهره پوشیده خود یک سو زد

مژده ای رحمت رحمان که سحر نزدیک است      ای رسول مدنی وقت سفر نزدیک است

شب بیچارگی نسل بشر نزدیک است                به علی هم برسان روز خطر نزدیک است

وقت آتش زدن یاس، تبر نزدیک است                       پدر آماده رفتن به سماوات ولی

نگران است برای غم فردای علی

تکیه بر دست علی زد گل باغ ایجاد      نظری کرد به زهرا و دوباره افتاد

آه از سینه افلاک برآمد هیهات        به علی فاطمه را باز امانت می داد

داشت اما خبر از قصه زهرا ای داد        این همه بی کسی ای وای ای وای…

او زفردای حسین و حسنش داشت خبر    از  خزان گشتن باغ و چمنش داشت خبر

از به آتش زدن یاسمنش داشت خبر           از غم حیدر خیبر شکنش داشت خبر

از حسین و بدن بی سر او داشت خبر

اشک از دیده فرو ریخت و روحش پر زد         پر زد و دختر مظلومه او بر سر زد

ادامه روضه: درب خانه وحی .. خانه رسول خدا… فرشته های خدا حضرت عزرائیل بدون اجازه وارد نمی شدند «این خونه خیلی حرمت داشت» اما هنوز امام علی (ع) مشغول کفن و دفن پیغمبر بود که عده ای بی دین آمدند به قول خودشون خلیفه مسلمین رو تعین کردند… هنوز کفن پیغمبر  خشک نشده بود که آمدند درب همون خونه، هیزم آوردند، آتش زدند… درب نیم سوخته شد . اون نامرد با لگد چنان به در زد که در شکست و به پهلوی فاطمه خورد پهلوی دختر پیغمبر رو شکستند… محسن شش ماهش شهید شد… میخ در به سینه فاطمه وارد شد… علی رو کشان کشان برای بیعت به مسجد بردند… هر جا نشستی حالا ناله ات رو آزاد کن یا زهرا(س) …

*******************

دست من و دامان تو یا رسول الله         درد من و درمان تو یا رسول الله  (3)

یا رسول ا…     یا رسول ا… (3)

ای مظهر آیات حق ظهورت          ای روشنایی بخش دیده نورت

ای چشم هستی روشن از حضورت     ای جان به قربان دل صبورت (2)

می سوزم از هجران تو یا رسول الله      ای رحمهُ لِّلعالمین یا رسول الله

دست من و دامان تو یا رسول الله         درد من و درمان تو یا رسول الله  (2)

یا رسول ا… آغا      یا رسول ا… (2)

دست من و دامان تو یا رسول الله         درد من و درمان تو یا رسول الله

دل بی تو یار آشنا ندارد      در سینه جز مهر تو جا ندارد

بی تو بصیرت چشم ما ندارد    مدینه بعد از تو صفا ندارد (2)

بعد از تو زهرا روز و شب دعا کرد       در کلبه احزان خدا خدا کرد

یاد آن زمان که فضه را صدا کرد     گل میخ در با سینه اش چه ها کرد

جان علی و جان تو یا رسول الله      جانم به قربان شما یا رسول الله

دست من و دامان تو یا رسول الله         درد من و درمان تو یا رسول الله  (2)

یا رسول ا…     یا رسول ا…

*******************

ای دل دیوانه راهی باز کن        تا مدینه یک نفس پرواز کن

گوش کن آواز جبریل امین        الرّحیل ای رحمتٌ للعالمین

واویلا از دل زهرا … (3)

وقت رفتن آمده  ای پیک حق       حق تو را خواند بگو لبیک حق

مصطفی آماده ی جان دادن است          بهر زهرا هجر او جان کندن است

چشم پیغمبر به سختی باز شد             باز، آن چشمان هستی ساز شد

رو به سوی حضرت زهرا نمود          گریه کرد و لعل لبها وا نمود

واویلا از دل زهرا … (3)

کی تمام شادی دل، فاطمه       مایه ی آبادی دل، فاطمه

می روم ای نور دیده دخترم       روز تنهائی رسیده دخترم

دیده اش گریان و  دل سوزان، ولی        فاطمه، جان تو  و جان علی (2)

گفت باید حامی حیدر شوی         پیش مرگ او به پشت در شوی

آن زمان که دست حیدر بسته شد      از غریبی قلب عالم خسته شد

تو پی یاری او اقدام کن      خویش را قربانی اسلام کن

ای میان شعله ها یار علی       فاطمه جان ای علمدار علی (2)

دست از یاری حیدر بر مدار          با نگاهت بر دلش مرهم گذار

فاطمه با ناله و سوز جگر       گفت ای جانم به قربانت پدر

گر چه نبود با غمت سوئی به چشم       لیک بابا، هر چه می گوئی به چشم

فکر دوری از تو داغی مشکل است       آنچه دور از تو نمی گردد دل است

ای رخت شمع همه ویرانه ها          رحم کن بر غربت پروانه ها

حال او با این سخن تغییر کرد          اشک زهرا بر دلش تأثیر کرد

واویلا از دل زهرا … (3)

رو به حیدر کرد محبوب خدا         ای امیرالمؤمنین یا مرتضی

پیش آی، تا دست در دستت دهم         این امانت را به دست تو نهم

بعد من تنهای تنها می شوی      شاهد غمهای زهرا می شوی

بعد من خانه نشینت می کنند        حمله بر بیت گِلینت می کنند

هر چه آمد بر سر تو صبر کن      کشته شد گر همسر تو صبر کن

محسنت را در پَسِ در می کُشند      طفل را همراه مادر می کُشند

بر حریم تو جسارت می شود          فاطمه در کوچه یارت می شود

گر خورد سیلی ز دشمن صبر کن        آسمان دیده را پر ابر کن

دست زهرا را چو بر دستش نهاد       لرزه بر زانوی حیدر اوفتاد

واویلا از دل زهرا … (3)

واویلا از دل حیدر … (3)

*******************

ناگهان حالش دگرگون گشت، آه       کرد سوی محتبی احمد نگاه

گفت ای آرامش جانم حسن        سوره ی داوود قرآنم حسن

ای غریب بی قرینه مجتبی        ای عصای مادرت در کوچه ها (2)

با تو باید اینچنین گویم سخن        یاد تنهائی تو هستم حسن

مانده تنها بین یاران می شوی    بعد مرگت تیرباران می شوی (2)

گریه می کرد و صدا می زد حسن      بوسه می زد دم به دم بر آن دهن

وه چه شوری و چه غوغائی همه    لحظه ها هر یک تماشائی همه

بار دیگر هم نبی عالمین             دیده وا کرد و صدا زد یا حسین

ای زخونت زنده نامم یا حسین       ای غریب تشنه کامم یا حسین

ای رسول ا… مجنونت حسین       من فدای حلق پر خونت حسین

وای من از لحظه ی افتادنت         وای از تکیه به نیزه دادنت

ای ذبیح تشنه پیش نهر آب         ای سرت بر نیزه زیر آفتاب

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا    بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا

عاشق کوی حسینم ای اجل مهلت بده    تا زنم بوسه به خاک شهید کربلا

حسین حسین…

لبیک یا حسین…

پاسخ دهید