چرا بعضی زنان از همسر خود می ترسند؟

0
چرا بعضی زنان از همسر خود می ترسند؟
5 (100%) 1 vote

.jpg - چرا بعضی زنان از همسر خود می ترسند؟

لیلا می‌گوید از یادآوری خاطرات تلخ گذشته‌اش رنج می‌برد اما امیدوار است حداقل یک نفر با خواندن این گزارش اشتباه او را تکرار نکند.
در یک خانواده ساده متولد شدم؛ پدرم کارمند و مادرم خانه دار بود. سه دختر بودیم و روزهای کودکی را آرام طی کردیم. من دوستان زیادی نداشتم و اهل رفت و آمد با دوستانم نبودم. خواهر بزرگترم اما مدام در رفت و آمد با دوستانش بود و همیشه یا میهمانی بود یا دوستانش میهمان خانه ما بودند. طبیعتا من و خواهر کوچکم با دخترانی نشست و برخاست داشتیم که از ما بزرگتر بودند. خواهرم برای اینکه اجازه میهمانی رفتن داشته باشد اغلب من و بعضی اوقات خواهر کوچکم را همراه خود می‌برد. در سال‌های آغازین نوجوانی دوستانم حداقل چهار پنج سال از خودم بزرگتر بودند و همین سبب شد که زودتر از همسن و سالانم جوانی را آغاز کنم. اما ماجرای تلخ زندگی من در هفده سالگی رقم خورد؛ رضا برادر یکی از دوست‌های خواهرم همه جا دنبال ما بود. خانواده درست و حسابی نداشتند؛ مادرشان سال‌ها پیش از پدرشان جدا شده بود و پدر هم بلافاصله ازدواج کرده بود. همسر پدر رابطه صحیحی با این بچه‌ها نداشته و حتی پدر هم حامی‌شان نبوده و بعد از هر تنبیه همسرش، مجددا بچه‌ها را تنبیه می‌کرده است.
رضا می‌گفت که بارها تصمیم گرفته اول همسر پدرش را بکشد و بعد از آن خودش را از این زندگی راحت کند. وقتی رضا حرف می‌زد بغض گلویش را می‌گرفت و من دلم برایش می‌سوخت. زیر چشمی نگاهش می‌کردم و در دل می‌گفتم من باید به این مرد کمک کنم! این گونه شد که در جریان رفت و آمدهایمان آن قدر به رضا محبت ‌کردم تا اینکه از طریق خواهرش به من درخواست دوستی داد و من هم سریع پذیرفتم تا بهتر بتوانم غمخوارش باشم. برایش غذا می‌پختم، میوه آماده می‌کردم و حتی بعضی وقت‌ها می‌گفتم که لباس‌هایش را بیاورد تا من برایش اتو کنم! انگار که رضا بچه است و من مادرش.
تغییرات نگران‌کننده
بعد از گذشت یک سال از دوستی‌مان رضا توانست در یک بوتیک شیک و آنچنانی و معروف کار پیدا کند. او قد و هیکل خوبی داشت همین طور قیافه‌اش هم مردانه و جذاب بود. بنابراین کارش را به عنوان فروشنده بوتیک آغاز کرد. بعد از آن خانواده‌ام رضایت دادند تا رضا به خواستگاری بیاید. اما در همین فاصله او رضای دیگری شده بود. وضع مالیش ناگهان خوب شد و توانست ماشین بخرد. پدرم مخالف این ازدواج بود و می‌گفت چطور ممکن است یک فروشنده ساده در مدت کوتاهی چنین وضعی به هم بزند؟ اما من از طریق مادر به پدر فشار آوردم که رضایت دهد. بعد از عقد رفتار رضا بشدت تغییر کرد. کمتر با هم معاشرت داشتیم و همین مسأله سبب مشاجره بین ما می‌شد. یکی دو بار تهدیدش کردم که عقد را به هم می‌زنم. باز هم با التماس می‌خواست که این‌کار را نکنم. من هم دلم برایش می‌سوخت و فراموش می‌کردم. چند ماه مانده به تولد بیست سالگی‌ام در اوج جوانی و با هزاران آرزو لباس سپید عروسی را به تن کردم. مراسم عروسی‌مان با شکوه برگزار شد و نگرانی هایم از تغییر رفتار رضا برای یکی دو ماه فروکش کرد اما بعد از آن تا همین لحظه روی آرامش را ندیدم. اوضاع عجیب و پیچیده‌ای بود دیر به خانه می‌آمد و در برابر اعتراضم شروع به فحاشی می‌کرد. کم کم فحاشی تبدیل به پرتاب کردن اجسام به سمتم شد و بعد از آن هم وضعیت برایم وحشتناک شد. رضا مواد مصرف می‌کرد و هم فروشنده مواد شده بود. از همین راه توانسته بود که وضع مالیش را بهبود دهد.یک بار در چشم‌هام خیره شد و گفت: «ببین اگر این مواد نبود تا به حال به خاطر این همه غرغری که می‌کنی، می‌کشتمت» ترس از رضا باعث شد که دیگر سر به سرش نگذارم. یکی دو سال را همین طور سپری کردم و تنها کاری که از دستم بر می‌آمد مقاومت در برابر بچه دار شدن بود. چند بار به حالت قهر به خانه پدرم رفتم اما از رفتارهای رضا چیزی به خانواده‌ام نگفتم. رضا هم به دنبالم می‌آمد و دوباره آه و ناله می‌کرد و من را برمی‌گرداند. می‌دانم سوال می‌کنید که چرا جدا نشدم یا چرا به خانواده‌ام اطلاع ندادم؟ راستش پاسخ این است؛ من از رضا می‌ترسیدم! یک بار گفت: «هر چقدر دلت می‌خواهد قهر کن، من هم نازت را می‌کشم اما اگر حرف طلاق را بزنی بعدش زیاد عمر نخواهی کرد.» کم کم مصرف مواد متوهمش کرده بود، مدام داد می‌زد و کله‌اش را به در و دیوار می‌کوبید و من هم اگر صدایم در نمی‌آمد در امان بودم و گرنه به هر نحوی مورد خشونت قرار می‌گرفتم. یک شب در خانه با دوستانش مواد مصرف می‌کردند و آنقدر رفتارهای عجیب و غریب از خودشان بروز دادند که همسایه‌ها پلیس خبر کردند. رضا و دوستانش بازداشت شدند. مدتی در بازداشتگاه بود و بعد آزاد شد. همین که به خانه رسید چنان زیر گوشم زد که برق از چشمانم پرید. بعد هم با کمربند سیاه و کبودم کرد، فکر می‌کرد من به پلیس خبر دادم. هنگام داد و فریاد و التماس به رضا باز هم همسایه‌ها به پلیس خبر دادند و پلیس آمد. رضا گفت اگر حرف بزنم یا صدایم در بیاید که شوهرم کتکم زده، من را خواهد کشت. مطمئن بودم که توانایی کشتنم را دارد بنابراین به پلیس گفتم که مشکلی نیست و یک دعوای خانوادگی است و من شکایتی ندارم. پلیس‌ها که رفتند رضا در آغوشم کشید و گفت دوستم دارد و نمی‌خواهد که مرا ناراحت کند. تا چند روز بعد هم قول داد که ترک کرده و به زندگی عادی بر خواهد گشت. اما تغییری نکرد. لحظه ای فحش و کتک بود و چند لحظه بعدش عذر خواهی و…..
خشونت بی‌پایان
بعد از چند سال تحمل این وضعیت رضا گیر داد که چرا بچه دار نمی‌شویم. می‌گفت من اگر بچه دار شوم تغییر می‌کنم. اجبارم کرد که باردار شوم. با چشم گریان و دل‌خون رضایت دادم. بارداری پر دردسری داشتم و متأسفانه بچه سقط شد. بعد از سقط چنان لت و پارم کرد که چند روز به خاطر ضرب و شتم شدید در بیمارستان بستری شدم. می‌گفت تو عمدا بچه را انداختی. پدرم که مرا در بیمارستان دیده بود از شدت ناراحتی نمی‌دانست که باید چه کار کند. از من خواست جدا شوم و از رضا شکایت کنم. از رضا شکایت کردم و پزشکی قانونی شکستگی گونه، ضربه به شکم، کبودی صورت و آثار ضرب و جرح شدید روی چند نقطه از بدنم را قطعی و محرز دانست. در بیمارستان چندین بار به خاطر وحشت شدید و ترس از پیدا شدن سر و کله رضا از هوش رفته بودم. به توصیه پزشکان، به روانپزشک مراجعه کردم. الان دنبال کارهای طلاقم هستم. رضا هم تحت تعقیب است هم به واسطه ضرب و جرح و هم اینکه من به پلیس گفتم که او فروشنده شیشه است. حالا چند ماهی است که کسی از رضا خبر ندارد. اما سایه شوم ترس و وحشت از او دست از سرم بر نمی‌دارد. مدام فکر می‌کنم همین روزها مرا می‌کشد یا اسید روی صورتم می‌پاشد. از این ترس خسته ام. از خودم بدم می‌آید و دیگر به هیچ مردی اعتماد ندارم. دکتر می‌گوید اگر به درمان ادامه دهم از شر این ترس و وحشت راحت می‌شوم اما رضا وجود دارد. چندین بار با پیغام تهدیدم کرده است.بالاخره پلیس دستگیرش می‌کند و یک مدتی حبس می‌کشد اما اگر آزاد شود چه؟ الان که آزاد است…
فقدان قانون خاص
خشونت علیه زنان این گونه تعریف می‌شود: «هرگونه عمل خشونت‌آمیز بر پایه جنسیت که بتواند منجر به آسیب فیزیکی (بدنی)، جنسی یا روانی زنان بشود»؛ معضل اجتماعی‌ای که این روزها به واسطه شبکه‌های مجازی و رسانه‌ها بیشتر از قبل دیده می‌شوند و توجه‌ها را به سمت خود جلب می‌کند. اینکه اعمال خشونت علیه زنان چه ریشه‌های اجتماعی دارد یا چرا در جامعه ما زنان بیشترین آسیب دیدگان از خشونت‌های خانگی هستند در این مقال نمی‌گنجد. اما لزوم شناخت این پدیده برای زنان و دختران از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. آگاهی از انواع و اقسام خشونت و منفعل نبودن در برابر آن بهترین راه در جهت مبارزه با این پدیده شوم است که در جوامع سنتی قربانی‌های بی‌شماری داشته است. زنانی که نامشان را نمی‌دانیم، اسمشان در هیچ روزنامه ای برده نشد اما سال‌های کودکی، جوانی و پیری خود را با تحمل انواع خشونت سپری کردند.
برخی از این خشونت‌ها واقعا مصداق شکنجه‌اند اما لابه لای قوانین کشور ما سرفصلی تحت عنوان «قانون خاص منع خشونت علیه زنان» وجود ندارد و برخورد با این معضل که شدیدا نیازمند قوانین قاطع و حمایتی است، متأسفانه تابع قوانین عمومی است. دختران و زنان باید به قدری از حمایت قانون و جامعه خاطر جمع باشند که با مواجهه با خشونت توسط یکی از اعضای خانواده، بتوانند آن را گزارش دهند. تحمل و دم برنیاوردن، خود بزرگترین آسیب است که به مخفی ماندن این مسأله در پشت دیوار خانه‌ها کمک می‌کند.
همچنین حمایت از آسیب دیده هم بسیار مهم است. سیاست سازمان‌های حمایتی مانند بهزیستی یا سایر نهادها باید حامی آسیب دیدگان خشونت و پذیرش زنان قربانی باشد تا این افراد بتوانند به زندگی عادی بازگشته، خاطره خشونت از ذهنشان پاک شود و زخم‌هایشان اندکی در سایه حمایت جامعه التیام یابد.
اخیرا و پس از آنچه بر اعظم و دو دخترش گذشته، احساسات عمومی بشدت برانگیخته شده تا آنجا که مسئولان امر وادار به موضعگیری در این باره شده‌اند و از این رهگذر تصویب قوانین خاص در مورد خشونت خانگی علیه زنان در جامعه به مطالبه عمومی تبدیل شده است. شاید آنچه بر اعظم رفته با همه تلخی و سیاهی‌اش منجر به راهی شود تا با درایت مجلس و دولت و دستگاه قضایی هر چه سریعتر قوانین کارآمد و حمایتی در این خصوص تدوین، تصویب و اجرا شود.

پاسخ دهید